عشق به جهاد 4
به روایت از مجید امامی : مجید کلاس پیجم را که به اتمام رساند چون در روستا مدرسه ی راهنمایی نبود برای ادامه تحصیلی به بجنورد رفت ودر آنجا اسمش را درمدرسه نوشت و یکی ، دو ماه از مدرسه گذشت که خبر آمد مجید به مدرسه نمی آید ومادر بزرگش پرس و جو کرد و فهمید که او در بسیج فعالیت دارد.وحتی برای حضور در جبهه در بسیج ثبت نام کرده است.در تعطیلات مجید به روستا برگشت وگفت : مادر جان من اسمم را برای جبهه نوشته ام وچند روز دیگر به جبهه می روم .اتفاقاً در آن زمان پدر ش هم مریض بود ونمی توانست به کار کشاورزی برسد و از من خواست که به بسیج بروم واسم او را خط بزتم.وکمی که بزرگتر شد بعد به جبهه برود وفعلاً کمک دستمان باشد ومن هم قبول کردم و از پدرش خواستم که هر طور شده مجید را همراه خود به سر ، زمین ببرد تا من این کار را انجام دهم ووقتی مجید و پدرش به زمین رفتند من سریع آماده شدم و به بجنورد رفتم و در پایگاه بسیج از برادران خواستم به دلیل مریضی پدرش از رفتن مجید به جبهه ممانعت نمایند وآنها هم قبول کردند ومن سریع تا ساعت 10 خودم را به منزل رساندم وبعد پدرش به تنهایی به منزل آمد وگفت : چکار کردی ؟ گفتم : اسمش را خط زدم و به سر کار رفت وجریان را برای مجید تعریف کرد ووقتی مجید این حرفها را شنیده بود سریع به منزل برگشت وشروع کرد به گریه کردن وگفت : مادر جان ، چرا این کار راکردی چرا اسمم را خط ردی .گفتم : پسرم ، در حال حاضر پدرت مریض است .بگذار حال پدرت بهبود یابد انشاءا… سال آینده به امید خدا می توانی برای حضور در جبهه ثبت نام نمایی .
ثبت دیدگاه