قرآن ونیایش
در سالهای 64-63 در ل 5 ن مشغول خدمت بودم قبل از عملیات بدر در منطقه ی خوزستان سایت چهارم مستقرشدیم . عبدا… الهی هم به عنوان بسیجی اعزام شده بود و در تیپ جواد الائمه (ع) درگردان امام علی (ع) مستقر شده بود. حدود دو ماه هر روز به دیدن من می آمد و یا بنده به نزد ایشان می رفتم تا اینکه چند روز مانده بود به شروع عملیات که آمد و گفت : پسر دایی جان همین وصیت نامه مرا بنویس و من مقداری سهل انگاری می کردم . تا اینکه سه روز قبل از شروع عملیات نزدیک غروب آفتاب بود که به چادر من آمد و دیدم که ایشان چهره اش کاملاً عوض شده و یک حالت عجیبی دارد عبدا… گفت : من نزد شما آمدم که وصیت نامه ی مرا بنویسی و یاگوش کنی . چرا که یقین دارم که دراین عملیات به شهادت می رسم . بنده خیلی نگران بودم و با خود می اندیشیدم که ازکجا اینقدر با اطمینان صحبت می کند لذا به او گفتم : شهادت همه ما در دست خداست هرکس لیاقت شهادت را داشته باشد به آرزوی خود می رسد. بعد از این گفتگو بلند شدیم و به چادر آنها رفتیم و او تمام درد دلهایش را به من گفت و وصیت نامه اش را نوشتم . تمام سفارش او حمایت از ولایت فقیه ودفاع از اسلام و قرآن بود بعد ازاتمام صحبت از هم خداحافظی کردیم و به چادر خودم برگشتم . صبح همان روز من باید جهت توجیه شدن به منطقه می رفتم . رفتم و ازاو خداحافظی کردم وقتی به چهره اش نگاه می کردم شهادت را در چهره اش می دیدم . ایشان که یقین داشت شهید می شود و من هم بعد از دیدن او به یقین رسیدم . آخرین وداع را با هم درجلوی چادرانجام دادیم ومی گفت : بعد از شهادت من گریه و زاری نکنید و به یاد ابا عبدا… (ع) باشید و آخرین جمله اش این بود که اگر حضرت مهدی امام زمان (عج) ظهور کرد و ایشان را دیدید سلام مرا هم به ایشان برسانید.
ثبت دیدگاه