محبت و مهرباني
راوی محمد باقر ابراهیمی: در آخرین اعزام شهید من همراه او بودم حال و هوای دیگری داشت از همیشه مهربان تر شده بود ما را به اهواز بردند در آن جا دوروز ماندیم روز سوم قرار شد نیرو ها را به طرف جبهه اعلام حرکت دهند من به خاطر این که روحانی بودم مجبور شدم در پشت خط بمانم شهید اخوان را دیدم که غرق شادی و شعف بود از او پرسیدم چه خبر شده که این قدر خوشحال هستی به من گفت:لحظه دیدار نزدیک شده است و باید خوشحال بود از من خداحافظی کرد و سوار بر کامیون شد دقایقی نگذشته بود که دوباره پایین آمد و از من حلالیت طلبید و سوار بر کامیون شد این کار او برای من خیلی جالب بود و آنجا من به یقین رسیدم که او به شهادت خواهد رسید . ان شا الله خداوند بر طوفیقاتش بیفزاید .
ثبت دیدگاه