شناسه: 225226

عشق به جهاد

راوی حوا دوزنده فردوس: ایشان هر شب برای نماز و راز و نیاز و بلند می شد و سعی داشت که هیچکس از نماز و مناجاتش با خبر نشود. دو سه ماهی از ازدواجمان نگذشته بود که یک شب جمعه در خواب دیدم که ایشان دعا می خواند و خیلی گریه می کند . جلو رفتم و پرسیدم : شما که وقت دعا جلوی ما زیاد گریه نمی کردی وسعی داشتی که در خلوت دعا کنی ، پس چرا حالا اینقدر گریه می کنی ؟! در پاسخ گفت : ( این دعا با دعاهای دیگر من فرق می کند ! ) گفتم : چه فرقی ؟ گفت : همین الان که مشغول دعا خواندن بودم به من خبر دادند که می خواهیم تو را به جایی ببریم که هرچه دلت خواست ، آنجا هست ! من شروع به گریه کردم و گفتم : هرجا که می خواهی بروی ، مرا هم با خود ببر . ولی ایشان گفت : نمی توانم تو را با خود ببرم . فقط می توانم آنچه را که می خواهی ، از آنجا برایت بفرستم . من از ایشان خواستم تا برایم از کتابهای آیت ا... دستغیب بفرستد ، و پس از لحظه ای از خواب بیدار شدم . امّا دیدم که ایشان نیست . نصف شب بود ، خانه را گشتم و متوجّه شدم از اتاق دیگر صدای ( یامهدی ، یا مهدی ) بلند است و گریه می کند. من نیز بلند شده و وضو گرفتم و سپس به نماز ایستادم ، امّا طوری که ایشان نفهمند . صبح که شد، مرا از داخل همان اتاق برای نماز صبح صدا زد . وقتی که برای صرف صبحانه پیش من آمد ، خوابم را برایش تعریف کردم . چهره اش برافروخته شد و برقی از خوشحالی در چشمهایش موج زد و از من خواست که این خواب را برای هیچکس تعریف نکنم . پرسیدم : چرا ؟ جواب داد : ( برای اینکه ، این خواب علامت رفتن من به جبهه است ! ) ... و طولی نکشید که به جبهه اعزام شد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه