شناسه: 225941

عشق به جهاد

راوی فاطمه مهاجرقوچانی: وقتی جنگ شروع شد یک روز برادرم محمد حسین آمد و به مادرم گفت: من می خواهم به جبهه بروم مادرم به ایشان گفت : شما کوچک هستی و وقت این حرفها نیست پدرت هم که فوت کرده و تو مردخانه هستی ایشان گفت : این حرفها چیست ما چه کاره ایم؟ شما خدا را دارید و هر چه قسمت باشد همان خواهد شد اگر من را اینجا نگه داشتید ویک اتفاقی ، یک تصادفی کردم شما چه کار می کنید شما که نمی توانید جلوی مرا بگیرید من که بیرون می روم اگر برایم مشکلی پیش آمد چه؟ اگر من نروم او نرود پس چه کسی می خواهد برود ؟ مادرم به ایشان گفت : تو حالا درست را بخوان بعد هم خواهرانت تنها می شوند اگر تو بروی ایشان گفت : بعداً درسم را می توانم بخوانم به شما قول می دهم که ادامه تحصیل بدهم شماالان بگذار من بروم خواهرانم هم خدا را دارند بالاخره آنقدر اصرارا کرد تا مادرم رضایت داد که به جبهه برود .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه