عشق به جهاد
راوی معصومه مهاجر: به یاد دارم اواخر شهریور برادرم در شمال بودیم که اخبار اعلام کرد که عراق چندجانباز پایگاههای نیروی هوایی مارا بمباران کرده است همان موقع بود که محمدحسین و حسن درحالی که درنقاشی منزل برادرم عمویشان داشتند کمک می کردند دست از کار کشیدند گفتم : حسین جان چی شده؟ گفت : مگر نمی شنویدکه اخبار دارد چه می گوید گفتم: چرا می شنوم شما کارتان راانجام بدهید ایشان گفت : نه باید بیرون بروم و یک سرگوشی آب بدهم بعد محمد حسین و محسن باهم به بیرون منزل رفتند در همین حین مادرشان از مشهد تلفن زد وبه من گفت: جنگ شروع شده شمایک جوری محمدحسین ومحسن رانگه دار که به مشهد نیایند گفتم : سعی خودم رامی کنم که اینها اینجا نیایند شب که محمدحسین ومحسن برگشتند دیدم یک رادیو کوچک خریده اند آنها گفتند: این را تهیه کرده ام که شب توی رختخواب ببریم روشن کنیم تا از اوضاع کشور باخبر شویم گفتم : خوب صبح اخبار دوباره اعلام می کند صبح شد و آنها سریع صبحانه خوردند و آماده رفتن به مشهد شدند وهر چه مااصرار کردیم و حتی گفتیم : حسین جان یک چند روزی صبر کنید پس نقاشی منزل عمو جان چه می شود ایشان گفت : عمو جان خودش یاد درد استاد است انشاءا… اگر شد برمی گردیم بالاخره آنها رفتند و ما هم چند روز بعد که به مشهد رفتیم دیدیم که محمدحسین و محسن خیلی زود به پایگاه رفته و ثبت نام کرده اند برای آموزش اسلحه بااینکه سن کمی داشتند .
ثبت دیدگاه