مقام و منزلت شهيد
راوی بهجت نقیبی مقدم: قبل از جنگ که فرزندم محمدحسین کوچک بود ودخترم را بارداربودم یک شب که همسرم هم هنوز زنده بود در شاهرود خواب دیدم که دارم دنبال امام زمان (عج) می گردم یک جایی را یدم که یک طرفش بسیار سبزه ولی یک طرف دیگرش به پهنای خیابان تهران وسیع وبسیار چادر زده بودند یک آقای بزرگوار بسیار زیبایی را سوار براسب دیدم هنوز هم از برق شمشیرشان که یادم می آید یک طوری می شوم انگار که ایشان هنوز هم سوار اسب هستند من به ایشان سلام دادم وبرگشتم وبا خودم گفتم : این آقا کیه ؟ تادر قلبم خطور کرد که ایشان کیست یکدفعه آن آقا سه مرتبه گفتند : شما ازخاندان ماهستی بعد سه مرتبه نیز گفتند : باید شماصبر کنی به چادرها نگاه کردم گفتم : این چادرها چرا اینقدر خراب هستند ؟ بعد آن آقا دستشان را به اشاره بلند کردند و سه مرتبه گفتند: اینها خاندان ما هستند صورتم را به آن طرف کردم و همین طور که آقا امام زمان (عج) را صدا می زدم دیدم همینطور که روی بلندی ایستاده ام هلال ماه در حالی که خیلی شفاف و زیبا بود سه مرتبه از روی آسمان آمد و روی پیشانی من نشست که دفعه سوم همسرم و فرزندانم محسن ومحمد حسین نیز آمدندو رفتند و من صبح ازخواب بیدار شدم .
ثبت دیدگاه