توجه به امر ازدواج
راوی بهجت نقیبی مقدم: به یاد دارم روزی که می خواستیم برای فرزندم محمد حسین به خواستگاری برویم به ایشان گفتم: لباسهایت را عوض کن می خواهیم برایت به خواستگاری برویم. ولی ایشان گفت: نه، او باید ببیند که من رنگ روغنی نیستم. من همینطوری هستم با همین لباس. خلاصه با همان لباسهایی که به تن داشت به خواستگاری رفتیم! وقتی آن دختر وارد اتاق شد من به چی قسم بخورم که اصلاً محمد حسین به آن دختر نگاه نکرد و بعد هم که ما به او گفتیم: حالا ما به اتاق دیگری می رویم تا شما صحبت های خصوصی تان را بکنید، محمد حسین گفت: ما صحبتی نداریم فقط دو کلام همینجا می گوئیم ، بعد به آن دختر گفت: اولاً که من برای رضای خدا آمدم در مرحله دوم من سرباز و پاسدار هستم و امکان دارد که یک سال به منزل نیایم، امکان دارد وقتی هم بیایم هنوز بندهای پوتینم را باز نکردم من را خواسته باشند و من آنجا باید به جبهه برگردم. امکان دارد مجروح، شهید و یا مفقود بشوم الان دارم می گویم. من هیچی هم ندارم، رنگ روغنی نیستم. همینی که می بینید خودم هستم و کت و شلوار تنم، حتی خرجیم را مادرم می دهد. خدا را گواه می گیرم که الان هیچی ندارم. شما دوست دارید که با من زندگی کنید؟ من نه دنبال زیبائی ام و نه دنبال ثروتم، هیچی ندارم. همین دو کلام. اگر شما می خواهی که پیش خدا سعادتمند باشی هر محبتی می خواهی بکنی به مادرم بکن چون مادرم خیلی به گردن من حق دارد و سعی کن هر کاری می کنی فقط هدفت رضای خدا باشد، من هم راضی هستم. خلاصه دختر هم موافقت کرد و ما آنها را برای هم عقد کردیم.
ثبت دیدگاه