زيرکي و هوشمندي
راوی جهانبخت صفائی : یادم است در یک صحنه ای که در منطقه ی عملیاتی به اتفاق علیرضا نعمانی می رفتیم هل کوپتری عراقی مار ار دیده بود . بنده بی سیم به همراه داشتم و عراقی ها روی بی سیم چی بسیار حساس بودند . در یک نقطه ای هلی کوپتر توقف کرد و آقا نعمانی گفت : سریع بود و جان پناهی اختیار کنید . زیرا هلی کوپتر می خواهد با موشک ما را بزند . تا آمدیم در چاه پناه مستقر شویم هلی کوپتر شلیک کرد . در یک لظحه احساس کردم دنیا خورد توی سرم و تا چند ثانیه بوی باروت و دود و گرد و خاک فضا را پر کدره بود و گرد و خاک و سنگ و کلوخ بود که می خورد توی سرمان . تا چند دقیقه جرات تکان خودن را نداشتیم تا این که یواش یواش چشمهایمان را باز کریدم و دیدیم آقای نعمانی رفته و یک جانیی نشسته است . صورتش غرق خاک بود . ما بلند شدیم و دیدم یک راکت بین ما و ایشان دقیقا در 50 سانتی ما به زمین اصابت کرده است و از زیرش دود می آید . ایشان آنجا گفت ببین قسمت ما نیست در صورتی که با اصابت این راکت در فاصله ی به این نزدیکی باید ما نصف می شدیم . البته کمی حالت موج گرفتگی داشتیم اما ایشان بی توجه بلند شد و توی محور ادامه ی مسیر دادند به طرف خط به منظور سرکشی از وضعیت خط و نیروها .
ثبت دیدگاه