شناسه: 226520

خاطرات سیاسی

به روایت از زهرا دهنوی : به خاطر دارم یک روز برای شرکت در تظاهرات به نیشابور رفته بودیم و علی هم بسیار اصرار می کرد لذا او را با خود به شهر بردیم. قبل از انقلاب بود و امام هنوز به ایران نیامده بود. جمعیت زیادی آمده بودند و سربازان رژیم شاه در خیابان آمادة سرکوب مردم بودند. ما در مسجد جامع بودیم و چون سربازان در محل درب شمالی مسجد که به خیابان اصلی باز می شد جمع شده بودند لذا ما از درب غربی بیرون رفتیم. جمعیت آنقدر زیاد بود که به سختی خارج شدیم. علی که در آن موقع کودکی بیش نبود در زیر دست و پا لگد مال شده بود. از مسجد به سرعت به خانة روحانی باغشن رفتیم. او گفت اگر کسی زخمی شد سریع به بیمارستان بروید و خون بدهید که علی با آن سن کمش به بیمارستان رفت تا خون بدهد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه