خبر شهادت
راوی فاطمه جباری : وقتی خواهرم شنیده بود که پسرم محمود شهید شده از رضا آباد آمد و گفت: شوهرت کجاست؟ گفتم: رفت بیرون هوا خوری. پدرش را برده بودند و از او راجع به محمود سئوال می کردند که چطوری بوده او هم خیلی از محمود تعریف کرده تا این که در سر پیچ کاظم آباد پدرش گفته که قرآن هم می خوانده. بعد گفتند آقای یاوری نمی دانیم به شما تبریک بگوئیم یا تسلیت چون پسرتان محمود به درجه ی رفیع شهادت نائل گشته و پدرش می گوید خدا را شکر می کنم خداوند خودش داده و خودش هم با سر افرازی از ما گرفته. وقتی رفتیم جنازه ی مطهرش را زیارت کنیم صورتش را بوسیدم تمام بدنش به جز گردنش که خونی شده بود، سالم بود و با همان لباس هایش به خاک سپردند. مردم در تشییع جنازه اش شعر زیبایی را می خواندند که: بهشت زینب ما مهمان تازه دارد؛ از کربلا آمده غسل و کفن ندارد. من را نگذاشتند که پیاده شوم و شعار بدهم. موقعی که می خواستم پسرم را ببینم این قدر مردم مرا به این طرف و آن طرف کشیده بودند که تا یک ماه شانه هایم درد می کرد صورت محمود را بوسیدم و گفتم پسر جان به آرزویت رسیدی دعا کن روز قیامت ما با سرافرازی از کنارت رد شویم.
ثبت دیدگاه