شناسه: 226680

خاطرات سياسي

راوی قربان علی هوشیار: در حالیکه حکومت نظامی بود . به دنبال بچه ها رفتم .در راه به یکی از دوستان برخورد کردم او گفت: کجا می روی گفتم : به دنبال بچه ها می کردم . گفت : نگران نباش آنها در حرم هستند و حرم را بستند . صبح بود که بچه ها آمدند و مادرشان از نگرانی در آمد و وقتی که بچه ها لباس خود را عوض می کردند . دیدم که تن آنها کبود است و فهمیدم که چقدر مورد ضرب و شتم نیروهای رژیم بوده اند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه