خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
فرزندم سید مهدی مدتی را مفقود الاثر بود و من همیشه دلواپس و نگران بودم یک شب خواب دیدم که جنازه های زیادی روی کامیون گذاشته اند و در باغ فرار کاشمر هستند و من هم دارم نگاه می کنم در همین حال یک سید را دیدم واز او پرسیدم این جنازه ها چه کسانی هستند او گفت : اینها شهدا هستند و آن سربازان کنار جنازه ها عراقی ها هستند در همین حال شروع کردم به نفرین کردن صدام و سربازانش یکد فعه یکی از سربازان عراقی یک پلاستیک به طرفم انداخت و گفت : بگیر این سر بچه ات . اینقدر ما را نفرین نکن و همان پلاستیک را گرفتم و دوباره به طرف خودشان پرتاب کردم و گفتم من سری را که در راه خداوند داده ام پس نمی گیرم دیدم این سر داخل عراقی ها افتاد و آتش گرفتند ، یک نفر از آنها مرا تعقیب کرد من فرار کردم به سمت باغ فرار یکد فعه دیدم سه خانم نشسته اند و صدایم کردند و گفتند بیا مادر شهید چرا فرار می کنی بیا مادر وهب گفتم : پسر من سید مهدی هاشمی است اسمش وهب نیست شما چه کسانی هستید یکی از آن خانم ها گفت : من حضرت زهرا( سلام الله علیها) هستم واین حضرت زینب (سلام الله علیها) است . این شهدا هم زوار های امام حسین (علیه السلام) هستند و ما آمدیم که از آنها پذیرایی کنیم تو هم سلام ما را به رهبر ایران برسان و بگو راه امام و شهدا را ادامه دهند ،در همین حال از خواب بیدار شدم .
ثبت دیدگاه