شناسه: 227876

کسب اطلاعات علمي نظامي

به یاد دارم چند شبی بود تا دیروقت به خانه نمی آمد پدرش خیلی ناراحت بود که مبادا دنبال کار خلاف و ناجوری باشد. یک شب به دنبالش رفت و دید که در مسجد هستند و آموزش اسلحه می بیند. خوشحال برگشت و گفت : راحت بخواب که جای خیلی خوبی است و راهش درست است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه