ناظر و شاهد بودن شهيد برامور
راوی عصمت نجفی : یک روز با خواهر و برادرم دور هم نشسته بودیم و داشتیم ناهار می خوردیم، نمی دانم چی شد که دختر فاطمه خنده اش گرفت و لقمه توی گلویش پرید و گیر کرد. بلافاصله بلند شد و به طرف آشپزخانه دوید و من نیز دنبال او رفتم، وقتی چهره کبود او را دیدم داد زدم بچه ام بچه ام و با دست به پشتش زدم تا شاید لقمه پایین برود امّا چنین نشد. برادرم بلافاصله خودش را رساند و با دستش به پشت او زد و همین لحظه بود که لقمه پایین رفت . بعد از این ماجرا دختر خواهرم گفت: وقتی دایی بازوی فاطمه را گرفته بود من یک دفعه احساس کردم که پدرش شهید رجبعلی نجفی در حالی که لباس سپاه تنش بود آمد و به پشت دخترش زد تا لقمه پایین رفت.
ثبت دیدگاه