اولين اعزام
راوی کبری حیدرنژاد : به خاطر دارم وقتی فرزندم عید محمد می خواست به جبهه برود چند بار به او گفتم: مادر تو هنوز کوچک هستی بمان و درست را ادامه بده و جنگ و جبهه هنوز خواهد بود بعدا که کمی بزرگ تر شدی خواهی رفت در جواب گفت: مادر شما قدیمی هستید من نمی دانید چون کشورمان در حال جنگ است ما جوان ها باید به جبهه برویم. آخر با حرفهایش مرا راضی کرد که به جبهه برود مدتی که در جبهه بود یکی از دوستانش به مرخصی آمده بود که تعریف می کرد: عید محمد در چادر به همرزمانش کمک می کرد و گه گاهی در جبهه نیز سخنرانی می کرد روزی که می خواستند ما را به منطقه ببرند او پارچ آب را برداشته و شربت درست کرده بود، به همه دوستانش آب و شربت داد و در آخر دو لیوان خودش از آن شربت خورد و گفت: دوستان من یک لیوان شربت را برای رفع خستگی و یک لیوان دیگر را به عنوان شربت شهادت می نوشم که اگر خداوند ما را لایق آن بداند.
ثبت دیدگاه