شناسه: 228673

ساده زيستي و پرهيز از تجمل

یادم می آید یک دفعه که از جبهه آمده بود دوست داشتم بروم و خوب نگاهش کنم . وقتی رفتم و درب اتاقش را باز کردم دیدم بجای اینکه روی تختش بخوابد روی زمین خوابیده است . بعد که از خواب بیدار شد به ایشان گفتم : پسرم احمد چرا روی تخت نخوابیدی و رفتی روی زمین خوابیده ای ؟ ایشان لبخندی زد و گفت : مادر جان من از تشریفات بدم می آید .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه