خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد
راوی فاطمه خرقی: خواب دیدم که گلدانهای گل را بیرون حیاط گذاشته ایم به من گفتند بیا برویم من گفتم نمی روم. زن برادرم گفت: شما می توانید باشید ولی امروز آب قطع است می خواهید با این سختی باشید. بعد گفتند حالا که شما نمی آیید ما می رویم منزلمان. اینها رفتند منزلشان. همه منتظر بودیم ظرفها هم کثیف مانده بود آن روز مهمان هم داشتیم. من همین طور منتظر بودم که پدر سیدجمال آمد و گفت: حالا که آب نیست برویم منزل دختر خواهرم. گفتم خیلی خوب برویم. ساعت11-10 بود برخاستیم و رفتیم آب هم نبود که غذا درست کنیم و پایم بسته بود رفتیم آنجا غذا خوردیم در همان لحظه یک نفر توی کوچه مصیبت می خواند من نشستم به گریه کردن و یک ده تومان در آوردم به بچه ها گفتم بروید و این پول را به مداح بدهید. دختر خواهر حاج آقا آمد و گفت چرا گریه می کنی؟ گفتم: نمی دانم یک جوری شده ام برویم خانه مان ساعت یک بعداز ظهر بود بلند شدیم که منزلمان برویم تا بلند شدیم حاج آقا گفت تو چرا این طور هستی؟ هوا گرم است معلوم نیست آب آمد یا نه. گفتم برویم خانه، من طاقت ندارم. برخاستیم بچه ها را حاضر کردیم اینها آبکوه می نشستند آمدیم شهرک طالقانی وقتی به منزل رسیدیم دیدم4-3 نفر دم حیاط ایستاده اند من اصلا در آن عالم متوجه نبودم ولی منتظر بودم آمدم پایین و رفتم توی خانه. لباسهایمان را در آوردیم ببینیم آب آمده که ظرفها را بشوریم حاج آقا آمد پشت سرما و گفت عکس جمال کجاست؟ پرسیدم چی شده؟ گفت: نمی بینی می گویم عکس جمال کجاست؟ پرسیدم شهید شده است؟ گفت: شهید شده عکسش را بده ببرم. رفتم گشتم عکسش را پیدا کردم و دادم بعد یک کنار نشستم و گفتم حالا باید چکار کنیم؟ گفت: باید فردا برویم بیمارستان قائم. آنجایی که احمد را آوردند گذاشتند. گفتم نمی شود مرا الان ببرید؟ من هم با شما بیایم؟ گفت نه. حالا تو می خواهی بیایی با بچه ها نشستیم. همسایه ی روبرو آمد و گفت ظرفهایشان کجاست؟ قند و چایی کجاست؟ خلاصه اینها رفتند برنامه را درست کردند من گریه نمی کردم نشسته بودند گفتند به آرزویت رسیدی گفتم دیگرا چرا گریه می کنید؟ مادر جان گریه نکنید گریه برای چه می کنید؟ در حالی که راضی بودم چشم های مرا برای جمال در آورند. تمام زندگی من جمال بود. تمام زندگی ما را جمال راه می برد. تمام زندگی و کرایه خانه ی ما را جمال می داد. خرج خانه ی ما را جمال می داد.
ثبت دیدگاه