شناسه: 230251

عشق به جهاد

یکی از خاطرات شیرین که من از محمد دارم این است که سال 60 بود یک شب ایشان آمد و با من صحبت کرد آن موقع من مسئول بنیاد مستضعفان سرخس بودم گفت : چرا شما به جبهه نمی روید ؟ گفتم : خوب ما کار پشت جبهه مان هم مثل جبهه است فرق نمی کند گفت : شما می ترسید گفتم : نه من ترسی ندارم برای چه بترسم . گفت : می روید ؟ گفتم : بله خلاصه شب ساعت 12 یک نامه از سپاه برای اعزام به جبهه با ماشین های سنگین برای من آورد قبلاً من روی ماشینهای سنگین کار می کردم و با لودر و گریدر سرو کار داشتم گفت : شما که به اینها وارد هستید چرا اینجا هستید آنجا به شما نیاز دارند. من رفتم و تا فتح خرمشهر هم جبهه بودم و بعد از فتح خرمشهر که برگشتم دیگر محمد را ندیدم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه