شناسه: 230253

عشق به جهاد

قرار شد من و محمد هر دو را فرمانده گردان بگذارند و در جبهه هم رسم بر این بود که گردان شهید برونسی خط شکن بود ما رفتیم نزد فرمانده و خواهش کردیم و گفتیم : که ما دوست داریم به خط مقدم برویم گفتند : اگر می خواهید به آنجا بروید باید فرمانده دسته باشید اینجا فرمانده گردان هستید یعنی بیشتر می توانید مفید باشید ما هم گفتم : عیبی ندارد ما دوست داریم که برویم جز افراد گردان شهید برونسی که از گردانهای خط شکن است باشیم و آنجا جا هر دوی ما را فرمانده گروه گذاشتند من و محمد همدیگر را بوسیدیم وبه هم قول دادیم که هر یک از ما شهید شد دیگری در تشییع جنازه اش صحبت کند و ما ازهم خداحافظی کردیم بعداً بچه ها خبر آوردند که محمد همینطور که داشته می رفته ترکش به سرش خورده است چون تعداد زیادی مجروح داده بودیم و این ها روی زمین افتاده بودند . عراقی ها لودر کانال کندن واینها را ریختند توی یک چاله و رویشان خاک ریختند من ظاهراً فکر می کنم باید راست باشد چون هفته اولی که برگشت به من گفت : من شهید می شوم دلم می خواهد گریه نکنید ودلم می خواهد که حتماً درمراسم من صحبت کنی بطوری که پشت منافق ها بلرزد دلم می خواهد درک کنی و من به ایشان قول دادم و با اینکه در آن حمله مجروح شدم درمراسم محمد شرکت کردم و سخنرانی کردم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه