شناسه: 230322

محبوبيت شهيد نزد ديگران

دو ساعت بعد از نماز صبح حرکت کردیم. برادر عامل معاون تیپ ما اکیپ بندی کردند. هدف ما واردکردن نیرو به خط مقوم و آماده کردن خط مقدم برای شروع عملیات بود. ما یک اکیپ هشت نفره بودیم. تمام نیروها از تیپ امام جعفر صادق(ع) بودند. من و احمد با یک جیپ حرکت کردیم. از کانال اول دشمن که گذشتیم به جاده رسیدیم که روبروی دشمن بود. احساس کردیم که جاده آلوده است و خطرناک می باشد. به بچه ها پیشنهاد کردم که دوباره برگردیم توی کانال برویم. در آن جا نقشه را مجدداً بررسی کنیم و راه دیگری را برای رفتن انتخاب کنیم. چون احمد در طرح و برنامه بود، من به او گفتم نقشه را کاملاً بررسی کنید و ببینید آیا جاده دیگری وجود دارد؟ ایشان نگاهی به نقشه کردند و گفتند که جاده ها ی دیگر دور اس. همین جاده از همه نزدیک تر است. ولی صدمتر بالاتر، سمت راست آن جا یک جاده خاکی وجود دارد. به او گفتم: نمی دان چرا دلهره دارم و نگرانم؟ بهتر است از این جاده حرکت نکنیم. احمد خندید و گفت:" اول سوره انا انزلناه را بخوانیم و به یاری خدا حرکت کنیم و خودما را به خط برسانیم." دیگر برادران هم همین نظر را داشتند. برادرها شروع کردند به خواندن دعا و من هم پشت فرمان نشستم و ماشین رو به بلندی ( سربالایی ) حرکت کرد. احمد سرش را کنار گوش من گرفته بود و نقشه را برایم می خواند و مرا راهنمایی می کرد. یکدفعه احساس کردم یک شیء روشن قرمزرنگ به سمت ما می آید و به ذهنم رسید که موشک است که به سمت ما می آید. فوراً به سمت چپ پیچیدم تا موشک از ماشین ما رد بشود. در همین موقع ماشین از عقب روی مین ضدتانک رفت و منفجر شد. وقتی به هوش آمدم، چیزی از ماشین دیده نمی شد. برادر احمد ملک نژاد کنارم افتاده بود. یک دستش روی سرش و دست دیگرش روی شکمش بود.متوجه شدم هنوز زنده است و لبانش حرکت می کند. دائم تکبیر می گفت و اما زمان (عج) را صدا می زد. گفتم:" احمدجان یک یاحسین بگو و بلند شو. تو حالت خوب است." تا اولین قدم را به سمت او برداشتم با پشت محکم به زمین خوردم. دیگر پاهایم را نمی توانستم حرکت بدهم. سعی کردم با آرنجم روی زمین خودم را به سمت او بکشانم، مرتب به او می گفتم: احمدجان "یاحسین" بگو و بلند شو! احساس می کردم که صدای مرا می شنود. در همین موقع بود که یکی از برادران امدادگر از کنارم گذشت و با صدای بلند گفت:" یکی از آن ها زنده است. برانکار را بیاورید این جا!" به او گفتم:" احمد را زودتر ببرید او حالش از من وخیم تر است!" برادر امدادگر گفت:" خیالت راحت باشد. ماشین و برانکار زیاد است، هر دو شما را می بریم" و از همان موقع از هم جدا شدیم. در عرض بیست و پنج روز که با احمد آشنا شدم به اندازه بیست و پنج سال آشنایی با او برایم ارزشمند بود. او بعد از نماز قرآن کوچکش را که همیشه در جیب داشت دور می کرد و تندتند می خواند. به خاطر علاقه ای که به رفتارهای عبادی ایشان داشتم، دوست داشتم من هم در چادر ایشان اقامت کنم و آن ها را الگو و سرمشق خود قراردهم. یک روز در بیمارستان وقتی برادر ایشان را دیدم، حال احمد را از ایشان پرسیدم، ایشان گفتند:" احمد شهید شده است."

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه