شناسه: 230438

توجه به تحصيل و علم آموزي

اده مقدم یکی از دوستانش تعریف می کرد که من چون بچه اهواز بودم برای کمک و پشتیبانی نیروها برمی گشتم که مشاهد ه کردم یکی از رزمنده ها با یک اسلحه کلانشینکف و آرپی جی دارد تنها می رود بعد از حال و احوال از ایشان پرسیدم : برادر کجا می روی ؟ الان نیروها محاصره شدند و من دارم برای کمک بر می گردم محمد می گوید : نه نیروها جلوهستند من باید بروم وقتی دیدم که محمد خیلی اصرار می کند که باید بروم و دائم هم با خودش ذکر خدا و یا صاحب الزمان (عج) و آیات قرآن را بر لب زمزمه می کرد ومن با اینکه می خواستم برگردم شک کردم وگفتم : بابا نیروهای ما جلو نیستند . محمد گفت : اگر می خواهی همراه من باشی بیا برویم وگرنه من باید بروم . من نیز همراه محمد راه افتادم و مساحت زیادی رابا هم رفتیم تا وارد خاک عراق شدیم گفتم : به خاک عراق رسیدیم گفت : هنوز نیروهای ماجلو هستند به سه راهی دجله و فرات رسیدیم آنجا دو تا سنگر سمت چپ وجود داشت خودش داخل یک سنگر رفت و به من هم گفت : که شما داخل آن سنگر باش واسلحه کلاشینکف راگذاشت روی رگبار و بین دوسنگر مستقر کرد و گفت : لارم می شود هر وقت لازم شد استفاده می کنیم ، من به ایشان شک کردم گفتم: چطور من هیچ نیرویی را نمی بینم ولی ایشان می گوید که نیروهای ما جلو هستند ؟ همینطور که محو تماشایش بودم دیدم با خودش زمزمه می کند ویک مدارکی را از جیبش در آورده و زمین را کند و توی سنگر دفن کرد در همین موقع صدای تانکها و نیروهای نفربر عراقی می آمد ایشان با خاطر جمعی با اینکه در خاک عراق بودیم بلند شد وآرپی جی را آماده کرد ویکی از نفر بر ها را موردهدف قرار دادکه با آتش گرفتن آن نفر بر بقیه نیروهای عراقی فریاد ایرانی ، ایرانی را سردادند وعقب نشینی کردند من هنوز محو تماشایش بودم که هویتش برایم روشن شود که ناگهان صدای تیر آمد ظاهراً یکی از عراقیها زنده از داخل نفر بر در رفته و از پشت سر آمد و ایشان را مورد هدف قرار داد که محمد به حالت سجده روی خاک افتاد وقتی خون سرش را دیدم به خود آمدم ناخود آگاه دستم روی کلاشینکف رفت و قاتلش را به درک واصل نمودم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه