شناسه: 230454

صداقت و راستگويي

یادم می آید یک دفعه از تربت جام می آمدیم خسته بودم به محمد گفتم: شما بنشین پشت فرمان در بین راه پلیس ما را گرفت و من خودم را زدم به دل درد، گفت: بابا دروغ نگوئید، خوب نیست. گفتم: شما کار نداشته باش و الا جریمه مان می کنند. ما به فریمان آمدیم پلیس هم به پاسگاه اصلی بی سیم زده بود که فلان شماره ماشین را ببینید پشت فرمان پدر است یا پسر؟ محمد گفت: بابا عوض کنیم؟ گفتم: نه، بی سیم می زند بعد از اینکه به پاسگاه رسیدیم دیدند بچه است گفتند" برو، امدیم قهوه خانه فریمان پلیس رسید. گفت: خوب شدی؟ گفتم: دارم چای نبات می خورم تا خوب شوم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه