نيکوکاري
محمد چهارده ساله بود که یک روز آمدم دیدم ماشین ده تنم نیست، گفتم: کو ماشین؟ مادرش گفت: محمد برده به مدرسه سید جمال، گفتم: رفته چکار؟ گفت: بچه ها را برای کمک به زلزله زدگان قاین می برند، من عصبانی شدم و با دو چرخه به چهار راه کلانتری رفتم و دیدم پشت فرمان است و حدود 120 ـ 100 نفر جوان را هم سوار کرده بود. گفتم: چکار می کنی؟ گفت: احتیاج دارند، خلاصه شب به منزل آمدیم و از همانجا شبانه برای کمک به زلزله زدگان زیر کوه قاین رفتیم و دو سه روز بچه ها را آنجا نگه داشت تا برای مردم زعفران چیدند و بعد برگشتیم.
ثبت دیدگاه