شناسه: 230460

تواضع و فروتني

یکی از همرزمان محمد می گفت: یک روز در منطقه میز و صندلی که برایش برده بودیم دیدیم از چادر بیرون می کشد، گفتیم: چرا این کار را می کنید؟ گفت: همین که اینجا هست کافی است من روی همین هم می توانم کار انجام بدهم اینها را ببرید می ترسم این میز حالتی در من ایجاد کند که از اینکه هستم فراموش کنم. این میز را جای دیگر ببرید. بعد روی همان میز کوچک کروکی موقعیت جنگی را رسم کرد در حالی که چهار زانو زده و در کنار آن میز کوچک نشسته بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه