محبت و مهرباني
یادم می آید یک روز مادر خانم محمد به منزلمان آمد و به مادرم گفت: مادر محمد، این چه شیری بود که شما به او دادید؟ چه پسر بزرگواری داشتی. بعد ایشان تعریف کرد که یک روز که محمد به منزلمان آمده بود تا همسرش را بیرون ببرد من در حال شستن لباس بودم که آمد و گفت: مادر، اجازه دهید من لباسها را آب بکشم و محمد آن روز در آب کشیدن لباس و حتی دوختن ملافه ها کمکم نمود.
ثبت دیدگاه