شناسه: 230464

توکل به خداوند

به یاد دارم آن زمان پدرم یک ساعت برای محمد خریده بود و محمد یک روز به حرم می رود و لب حوض اسماعیل طلایی ساعتش را می گذارد که وضو بگیرد بعد فراموش می کند که آن را بردارد. به هیچ کس هم نمی گوید که ساعت گم شده است. بعد به دوستش مطهری نژاد می گوید: علی جان امروز می آیی به حرم برویم. ایشان می پرسد که چه شده سه روز است داری به حرم می روی؟ می گوید: با امام رضا(ع) کار دارم، گویا محمد این سه روز هم روزه بوده به آنجا که می رسند محمد وضو می گیرد و می گوید: دیدی خدا حاجتم را داد، دوستش می گوید: چه شده؟ ایشان می گوید: این ساعتم را سه روز قبل همین جا گم کرده بودم و این سه روز می رفتم و می آمدم تا امروز مثل اینکه هر که برده بود باز آورده و سر جایش گذاشته و من باید از حالا به بعد حواسم را بیشتر جمع کنم چون این را پدرم خریده و باید آن را یادگاری نگه دارم، من نیت کردم که سه روز روزه بگیرم تا ساعتم پیدا شود و پیدا هم شد بعد دو رکعت نماز شکر بجا آورده و از حرم برمی گردند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه