شناسه: 230468

لحظه و نحوه شهادت

یادم می آید چند روز بعد از شهادت برادرم محمد چند نفر از برادران به همراه امام جمعة اهواز به منزل ما آمدند. در بین آنها یک آقای سیدی بود که تعریف می کرد که من اصلاً جزء دستة اینها نبودم و داشتم برمی گشتم که محمد آقا را دیدم و ایشان را نمی شناختم گفتم: برادر کجا می روی؟ اینجا نزدیک خاک عراق است. گفت: نیروها جلو هستند و من عقب مانده ام و دارم می روم که به نیروها برسم، من گفتم: من نیرویی نمی بینم، گفت: این همه نیرو با این همه تجهیزات را نمی بینی جلو است؟ گفتم: نه، نمی بینم. گفتم: شما سید هستید؟ گفت: نه من سید نییستم، از من پرسید شما سید هستید؟ گفتم: بله، گفت: آقا شما که موتور دارید مرا برسانید که زودتر برسم و از اینها عقب نمانم، من شیفتة ایشان شدم و محمد آقا را بردم کنار سنگرش یک اسلحه را آماده گذاشتند و سه تا گلولة آر پی جی هم داشتند، یکی از تانکهای عراقی را زدند و منهدم کردند و افرادی که نیم سوخته بودند از تانک بیرون ریختند که گویا یکی از آنها خودش را سینه خیز از پشت سر به ایشان رسانده بود و من که محو محمد آقا بودم هیچ کاری نمی توانستم بکنم در صورتی که اسلحه حاضر بود و می توانستم آن دشمن را بزنم اما دست و پاهایم می لرزید و مانده بودم و حتی آن عراقی هم متوجه من نشد که در سنگر دیگر هستم، یک تیر از پشت سر به ایشان زد که محمد آقا به حالت سجده به روی زمین افتادند. بعد من به خودم آمدم و از اسلحه استفاده کردم وقاتل محمد رابه درک واصل کردم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه