حالات معنوي خاص
برادرم محمد تعریف می کرد که: یک روز با همکاران توی بازار رد می شدیم و من خیلی تشنه بودم بعد دیدم یک پیرزنی که قوری چایی نیز در دست داشت از داخل مغازه به من تعارف کرد. من به داخل مغازه رفتم و گفتم: بله بفرمایید مادر، چه می گویید. گفتک بیا، تشنه ای این چایی را بخور. من گفتم: نه مادر، من اجازه ندارم، گفت: نترس پسرم، من از این خدا بی خبرها نیستم، ما چون اجازه نداشتیم که به جز در مقر جای دیگر چیزی بخوریم و ایشان نیز چایی ریخته بود و اصرار می کرد، بالأخره دو عدد از قندهایش را برداشتم و گفتم: مادر اینها را برمی دارم برای اینکه دلتان نشکند، ولی معذورم و نمی توانم چایی بخورم و خداحافظی کردم و آمدم. بعد که به دوستانم رسیدم گفتند: مگر قرار نیست از هم جدا نشویم و من اتفاقی را که افتاده بود برایشان تعریف کردم. گفتند: ما که آمدیم چنین کسی و مغازه ای را ندیدیم که شما می گویید. گفتم: بیایید برویم نشانتان بدهم وقتی به آنجا رسیدیم اصلاً نه آن مغازه بود و نه آن پیرزن و دوستان هم حرف مرا باور نکردند من هم آن دو عدد قند را از جیبم درآوردم و به آنها نشان دادم و گفتم: ببینید این هم نشانیش هر چه آن بنده خدا اصرار کرد چایی را نخوردم ولی این دو عدد قند را از قندانش برداشتم.
ثبت دیدگاه