عشق به جهاد
راوی حسین جهان پور: بعد از عملیات والفجر 3 گردان ما که بر گشتیم برادر بزرگوار شهید محمد بذرافکن اهل بیرجند که مسئول مخابرات تیپ امام جواد بودند محل پایگاه ظفر نوجوانان را که حسین معینی اهل بیرجند بود به من معرفی کرد. و گفت ایشان از آشنایان من هستند او را به گردان خودت ببر ( گردان عبدا...) و آموزش مخابرات بده. بده مسئول مخابرات گردان بودم و مدت مدیدی را با ایشان در واحد مخارات کار کرده بودم. ایشان کلاس دوم راهنمایی بود حتی یادم هست که از مشهد برایش کتابهای درس سال حرم راهنمایی آوردم و چون آن موقع من دانشجو بودم در خواندن ایشان برایم مهم بود. مدتها گذشت و شبی حاج آقای برونی فرمانده تیپ سخنرانی کرد و اعلام نمود که مأموریتی است در کردستان و باید برویم آنجا خیلی خوشحال شدیم . از واحد مخابرات به گردان ها معرفی شدیم و سعی ایشان این بود که حتی در کنارش باشد. تیپ آماده حرکت شد با ساز و برگ و تجهیزات از ایلام به طرف سنندج پس کامیاران و در نهایت به منطقه شیلر رسیدیم. روز قبل از عملیات حاج آقای برونسی در یک گشت اطلاعات مجروح شد و مسئولیت تیپ با برادر بزرگوار حمید خلخالی بود. فرمانده گردان برادر محمود مفقود الاثر حسن دهنوی بود که ایشان با مهارت خاص خویش به طور معجزه آسایی گردان عبدا... را دقیقاً طبق برنامه راهپیمایی داد و تا زیر سنگرهای دشمن پیش برد حتی از گردانهای دیگر مثل ثارا... و ولی ا... و ... بهتر عمل کرد. قبل از اینکه به سنگرهای دشمن برسیم راهپیمایی کردیم حتی نماز مغرب و عشاء را در طی راهپیمایی خواندیم و دائم شهید معینی به من می گفت برادر جهان پور من برای اولین بار است که در عملیات شرکت می کنم. می خواهم که دائم با شما باشم و پشت سر من بود تا اینکه برادر حسن دهنوی فرمانده گردان فرمان ایست داد و سپس فرمودند که از اینجا به بعد وارد عمل می شویم دوست دارید با همدیگر خداحافظی کنید. بنده با تک کن بچه های گردان روبوسی کردم و خداحافظی کردم و هر گشتم حسین معینی را پیدا نکردم بعد که خداحافظی تمام شد و آماده حرکت شدیم ناگهان دیدم که کسی مرا صدا می زند خوب که در تاریکی نگاه کردم دیدم حسین معینی است که گریه امانش نداد . فکر کردم ترسیده است ولی خودرا در بغل من انداخت و مثل ابری بهاری گریه می کرد او را در بغل گرفته و پیشانی اش را بوسیدم و از او التماس دعا کردم خیلی بدنش می لرزید سپس راه افتادیم . از شهر پنجوین خارج شدیم و به سمت ارتفاعات حرکت کردیم بعد از مدتی که من با شهید دهنوی بودم ایشان مجروح شدند وبه عقب بر گشتند و من چون مسئول مخابرات بودم ، باید حتما با فرمانده بودم . لدا به سفارش ایشان نزد حمید که معاونش بود رفتم . ایشان نیز پس از مدتی دستش از مچ قطع گردید . سپس نزد محمد معاون دوم گردان رفتم . ایشان را نیافتام کفتند : ایشان شهید شده که ناگهان برادر حمید خاخالی که جانیشن حاج آقای برونسی بود در بی سیم سراغ گردان ما را گرفت و از من خواست که شرح و موقعیت گردان را به ایشان گزارش گردان را بدهم . به برادر خلخالی گزارش کار را دادم و ایشان فرمدند که تو باید گردان را تا بالای ارتفاع ببری . وظیفه سنگینی ولی خدا کمکم کرد . دیگر تاب و تحمل نداشتم به هر طرف گردان که می رفتم حسین را نمی دیدم لحظه ای صدایش را شنیدم که با ظرافت خاصی من را صدا می زد ولی پیدایش نکردم . در انتهای گردان یک بسیجی با کلاش تیر اندازی می کرد به گوشزد کردم که در این تاریکی ممکن است به یمی از بچه ها بخورد گفت : چیکار کنم ؟ گفتم : بیا جلو و او را به سمت جلو گردان هدایت کردم . دیدم پس از مدتی تیر انداری نمی کند ، صدایش کردم که چرا کار نمی کنی ؟ گفت : فشنگ ندارم از کجا بیاورم . گفتم از کمر بچه هایی که شهید شدند خشابهایشان را بردار . گفت : نمی توانم . خودم این کار را کردم ، از یکی شهدایی که روی تپه افتاده بود خشابهایش را بر داشتم و به او دادم . دیدم یکی دیگر نزد من آمد و گفت خشاب ندارم . باز نگاه کردم شهید دیگری خم شدم که خشابهایش را بر دارم که ناگهان دیدم او من را به اسم صدا می زند . خوب نگاه کردم دیدم شهید حسین معینی است با زحمت نفس می کشد ، تیری در سینه اش و تیری در بغل راست و تیری در شکمش خورده بود . خون زیادی از او می آمد فقط گریه می کرد . سرش را روی پایم گذاشتم بوسیدمش . امدادگر نداشتیم و روی ارتفاع بودیم و مسئولیت گردان را داشتم نمی توانستم او را به عقب برسانم . خلاصه بیست دقیقه ای نزد او بودم سپس صدای بچه های گردان بلند شده به طرف بچه ها رفتم . گردان به سیم خاردار رسیده بود . می خواستند که از سیم خاردار عبور کنند . تخریب چی نداشتیم . با کمک برادر آزاده ام رضا رضائیان سیم خاردار را پاره کردیم و گردان به جلو هدایت شد سپس مجددا نزد حسین بر گشتم پس از مدتی که گشتم پیدایش کردم با او صحبت کردم . قبل از عملیات در محل های مناسبی با همدیگر و دیگر پرسنل مخابرات عکس های خوبی گرفتیم که دو حلقه 36 تایی بود . منطقه پنجوین منطقه سر سبزی بود همچنین دره شیلر ، رودخانه شیلر و این دو حلقه 36 دست ایشان بود . راجع به این دو حلقه فیلم صحبت کردیم او گفت که در کولوپشتی است ، خندیدیم و گفتم : من به جلو می روم و احتمالا تو را به عقب می برند اگر رفتی آنها حتما بده تا چاپ کنند و اگر من بر نگشتم به آدرس من مشهد برای خانواده ام بفرست و او با خنده قبول کرد ولی گفت : من فکر می کنم که شهید بشوم . مجددا پیشانی اش را بوسیدم و سرش را روی پایم گذاشتم بعد از حدود 5 دقیقه ای با یک خرناس بلند که کشید بی حال شد هر چه تکانش دادم و هر چه صدایش کردم ، جوایی نشنیدم . من متوچه شدم که شهید شده است. بلندش کردم و جسم مطهرش را پشت تکه سنگ بزرگی که در آن نزدیکی ها بود بردم ودر پناه آن سنگ خواباندمش و علامت گذاشتم که بعد از اتمام عملیات اگر زنده بودم و برگشتم با خود به عقب ببرم.
ثبت دیدگاه