شناسه: 230752

توصيه هاي شهيد

یک دفعه نمی دانم به خطر چه مسئله ای بود که از دست غلامرضا عصبانی شدم و او را کتک زدم فقط یادم است که با تندی بامن صحبت کرد شاید بخاطر رفتن به جبهه بود دقیقاً نمی دانم به هر حال بعد از اینکه او را زدم فوراً از من معذرت خواست اما من نپذیرفتم و بلند شدم به آشپزخانه رفتم بعد دیدم غلامرضا پشت سر من به آشپزخانه آمد و در حالی که پای مرا می بوسید گفت : مادر جان ، غلط کردم مرا ببخشید . وقتی آن برخورد را از او دیدم گفتم : تو را می بخشم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه