توصيه هاي شهيد
یادم می آید زمانی که غلامرضا می خواست به جبهه برود با توجه به شهادت برادر بزرگترش ماشاءا… پدر غلامرضا به ایشان گفت : بهتر است شما همینجا بمانید ومراقب خانواده باشید و نیز در کار مغازه به من کمک کنید که من و مادرت پیر شدیم اما غلامرضا اصرار کرد که باید تفنگ برادرم را از روی زمین بردارم و همین کار راهم کرد و پس از مدتها حضور در جبهه به آرزویش که همان شهادت بود رسید .
ثبت دیدگاه