توصيه هاي شهيد
یادم می آید وقتی برادرم ماشا ءا… تازه شهید شده بود تصمیم گرفتیم که برای غلامرضا زن عقد کنیم تا شاید دل از جبهه و جنگ بکند بعد من به غلامرضا گفتم : داداش تو باید به فکر پدر و مادر باشی گفت : این چه حرفی است که شما می گویی تا چشم بهم بزنیم همه مان باید برویم شما بجای اینکه مادر و من را نصیحت کنی بعد این حرفها را می زنی بعد من به مادرم گفتم : مادر برایش زن عقد کنیم شاید این از رفتن به جبهه دست بکشد وما دختر عمویمان را برایش عقد کردیم و در صورتی که خودش مخالف بود و می گفت: من هنوز کوچکم و زن می خواهم چکار انشاءا… جنگ که به پیروزی رسید بعد نوبت ماهم می شود که ازدواج کنیم. گفتیم : نه ، باید ازدواج کنی گفت : من بایستی به جبهه بروم مادرم گفت: شما ازدواج کن بعد ما اجازه می دهیم که به جبهه بروی وتا این حرف را شنید موافقت کرد و وقتی دختر عمویم را عقد کرد و گفت : خوب حالا مادر جان ، به قولی که دادی باید عملی کنی واجازه دهی که من به جبهه بروم و مادرم گفت : دیگر چاره ای نیسن و برگه اش را گرفت و امضا کرد و با رفتن به جبهه موافقت نمود.
ثبت دیدگاه