شناسه: 230758

قدر شناسي

یادم می آید بعد از شهادت برادر دیگرم غلامرضا گفت : من باید راهی را که برادرم رفته ادامه دهم وسنگرش را خالی نگذارم مادرم به او گفت: پسرم شما هنوز کوچک هستی و تو را به جبهه نمی برند واتفاقاً هم ایشان مراجعه کرده بود و گفته بودند که باید پدر و مادرت اجازه دهند و چون برادردیگرت هم شهید شده و شما هنوز سنتان کم است ما نمی توانیم شما را ببریم مگر پدر و مادرت رضایت دهند و غلامرضا هر کار می کرد که مادرم را زاضی کند که به جبهه برود اما مادرم قبول نمی کرد بعد غلامرضا گفت : مادر جان ، اگر اجازه بدهی من بروم وقتی خواستند شما را داخل قبر بگذارند من از یک طرف و برادرم ماشا،ا… طرف دیگر را می گیرد وداخل قبر می گذاریم که اذیت نشوی و از شما می خواهم که اجازه دهی که من بروم . مادرم گفت : خوب پسرم شما هنوز خیلی کوچکی شما هنوز نمی توانی تفنگ در دست بگیری وشاید همان تفنگ از شما سنگین تر باشد گفت: مادر جان شما را به خدا بگذارید من بروم وبعد آمد صورت پدر و مادرم را بوسید و خلاصه با همین کارهایش رضایت پدرو مادرم را گرفت و به جبهه رفت .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه