خاطرات سياسي
راوی خجسته زراعتی: ابوالقاسم در یکی از راهپیماییهای زمان طاغوت دستگیر شد و به زندان منتقل شد . دوستان ابوالقاسم آمدند و گفتند : حاج آقا ابوالقاسم را گرفتند و بردند . پدرش گفت : چکار کنم هر چه به او می گویم کمتر برو ، و خیلی خودت را آشکار نکن . اما او اصلاً توجهی نمی کند و بدون ترس به تظاهرات می رود . بعد از این خبر خیلی ناراحت شدیم . سپس یک روز ما به عیادتش رفتیم تا آن زمان ما اصلاً ندیده بودیم وخیلی برایم مشکل بود و وقتی آمد از پشت شیشه ها گفت : اصلاً ناراحت نباشید زندان متعلق به ماست . هیچ ناراحت نباشید ما خیلی راحتیم و خیلی جایمان خوب است . من دیگر به خانه برگشتم بعد از مدتی پدرش به همراه چند نفر از دوستانش رفتند و او را آزاد کردند . وقتی به خانه آمد به خاطر ناراحتی که داشتم گریه کردم . ابولقاسم گفت : مادر جان ! دیگر از این حرفها گذشته است . روز بعد دو مرتبه دیدم رفت و دوستانش را آورد و عکس امام را برداشتند و رفتند و گفتند : ما به تظاهرات می رویم - عکس امام را روی سینه اش گذاشت و چون قدش بلند بود به چشم می آمد - پدرش گفت : بگذار برود فکر می کند که خانواده رضا شاه پسر خاله یا پسر عمه ایشان است که این کارها را انجام می دهد . اصلاً حرف هیچ کس را قبول نمی کرد . شوهر خواهر و برادرش به او می گفتند : کمتر خودت را آشکار کن و هر روز یک طور لباس بپوش تا تو را شناسایی نکنند اما او در پاسخ می گفت : اشکالی ندارد همین طور خوب است .
ثبت دیدگاه