خبر شهادت
راوی آسیه زارع: یک روز در داخل حیاط منزل مشغول شستن لباس بودم که ناگهان یک کبوتر سفیدی آمد و به شدت خودش را به سر من کوبید و سپس به طرف قبرستان پرواز کرد . لرزه ای بر اندام من افتاد و به خانه رفتم و گفتم : حتما محمد حسن در جبهه طوری شده روز بعد از آن بود که خبر شهادت او برایمان آوردند و برای تحویل پیکر پاکش به شهر رفتیم .
ثبت دیدگاه