شناسه: 231999

روحيه بسيجي

یادم می آید زمان جنگ که اعلام خاموشی میکردند یک شب ماخیلی ترسیدیم و توی زیر زمین بودیم که پدرم آمد و گفت : که نترسید هواپیماهای دشمن به شهرهای دیگر آمده اند اینجا که نیامده ا ند جهت احیتاط اعلام می کنند وباید همه جا تاریک باشد و رفت بیرون دیدم با پای برهنه دوید بیرون و بچه هایی که توی میلان آتش روشن کرده بودند ایشان باهمان پای برهنه فریاد می کشید ا… اکبر و بعد پیراهن بسیجی اش را درآورد تا آتش را خاموش کند وزمانی که آتش را خاموش کرده بود و آمد منزل لباس بسیجی اش را می بوسید و می گفت : حیف تو بلوز نیست که من تو رابه آتش زدم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه