توجه به تربيت فرزند
یادم می آید تازه که پدرم موتور خریده بود که یکروز آمد و گفت که : من می خواهم به بجنورد بروم . مادرم گفت : اگر با موتور بروی می گویند موتورش را آورده که به مانشان دهد . گفت : نه ، چون می خواهم بروم جبهه می خواهم از همگی شان خداحافظی کنم چون این دفعه که بروم دیگه بر نمی گردم و ایشان رفته بود و از تک تک اقوام خداحافظی کرده بود و حتی موقع نماز پدرم گفته بود که دوست دارم که نمازم را به جماعت بخوانم و حتی ایشان در حسینیه چناران یک سخنرانی داشتند و مردم را امر به معروف و نهی از منکر کردند . بعد با تمام فامیلها که در سه چهار تا روستا بود رفته بود و خداحافظی کرده بوند و گفته بودند که اگر از من بدی د ید ید مرا حلال کنید چون در این سفر رفتنم دست خودم است و برگشتنم با خداست و مثل همیشه گفته بود که امیدوارم شهید بشوم و جنازه ام برای خانواده ام نیاورند و قبرم مثل قبر ائمه بقیع همچنان گمنام بماند و من قبر از خودم نداشته باشم و الان که فکر می کنم همینطور است
ثبت دیدگاه