شناسه: 232065

عشق به جهاد

پادگان های ما از هم جدا بود و یک روز آنها برای عملیات والفجر رفته بودند و برگشتند که بعد از آنها ما به عملیات مقدماتی رفتیم بعد از برگشت ما به مرخصی رفتیم و هر بارکه به مرخصی می رفتیم از خانواده علی محمد هم خبری می گرفتیم. این سری که رفتم مادرش یک مقدار خوراکی برای علی محمد گذاشت و به من داد تا به ایشان بدهم بر حسب اتفاق وقتی گذرم به پادگان علی محمد افتاد فراموش کردم که خوراکی ها را با خود ببرم و به علی محمد گفتم که مادرت یک مقدار خوراکی برایت فرستاده ولی من یادم رفته که برایت بیاورم. ایشان گفت: " هیچ اشکالی ندارد " و اضافه کرد " من دلم می خواهد با شما به خط مقدم بیایم" من هم گفتم : اشکالی ندارد، بیا برویم و به یک ایستگاه صلواتی که نزدیک خط بود رفتیم و به صف ایستادیم برای گرفتن خوراکی ... وقتی گرفتیم رفتیم سر راه ایستادیم تا ماشین بیاید. زیر یک پل نشسته بودیم و منتظر ماشین بودیم که طی این مدت چندین گلوله بطرف ما شلیک کردند که ترس و دلهره مرا گرفت و به علی محمد گفتم: که الان شاید یکی از این گلوله ها به ما اصابت کند و شهید شدیم. ایشان گفت: " زمانی که به جبهه آمدی از دشمن و گلوله هایش نباید ترس و دلهره داشته باشی که اگر این طور باشد سریع شکست می خوری و دشمن پیروز می شود پس باید شهامت و شجاعت به خرج دهی تا الهی شوی " و در آن مدت که ما منتظر ماشین بودیم ایشا برای من از شهادت و شهامت خیلی صحبت کرد و همانجا بود که فهمیدم که علی محمد جبهه را بهتر از من می شناسد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه