خبر شهادت
من تا یک ماه پیش از شهادتش اطلاع نداشتم و فکر می کردم که پسرم اسیر است تا اینکه یک ماه پیش مطلع شدیم البته خبرش هم اینطوری به دست ما رسید که: ظهر بود و ما در منزل نشسته بودیم و ناهار می خوردیم که در تلویزیون پسرم ابراهیم را دیدم که در مصلای تهران است و همان روز هم شهداء را آورده بودند پسرم ابراهیم با خودش فکر کرده بود که نگاهی به شهدا بیندازم و در ردیف دوم دیده بود که بر روی یکی از تابوتها نوشته شده شهید علی محمد محمدی و سرش را روی تابوت گذاشته و گریه می کرد که یکی از گزارشگران از ایشان پرسید که شما چه نسبتی با شهید دارید. ابراهیم در جوابش گفت: "که برادرش هستم" و ما به این ترتیب بعد از 18 سال فمیدیم که علی محمد شهید شده است و آن لحظه تمام بدنم می لرزید و اشکهایم سرازیر شده بود من این همه مدت انتظارش را کشیدم ولی خبر شهادتش را به من دادند، اما خوشحال بودم از اینکه فرزندم در راه خدا به شهادت رسیده و به آرزویش رسیده است.
ثبت دیدگاه