شناسه: 232315

اعتقاد به ولايت

راوی مجتبی محمد زاده : من خاطره ای ازآن زمان به یادم هست که بیان می کنم شب بود پدرومادرم با هم صحبت می کردند گویا آخرین صحبتها آنها بود زیرا مادرم هم گریه کرد وهم خنده با لاخره پدرم در آن شب به خانه اقوام ودوستان واهالی روستا رفت ودیر وقت آمد صبح که شد من روانه مدرسه شدم ساعت 9 صبح بود که بلند گو صدا می زد ، هر که دارد هوس کرببلا بسم الله با خودم گفتم : این همین ماشینی هست که پدرم با او می خواهد برود مسافرت آری همین طور بود ساعت 9/5 صبح دیدم کسی در کلاس را می زنند . معلم در کلاس را باز کرد دیدم پدرم هست با آن چفیة زیبایش که از جبهه آورده بود ولباسهای رزمش ، معلم من را صدا زد ومن ازجا بلند شدم پدرم دستم را گرفت وبه حیاط مدرسه رفتیم پدرم من را نصیحت میکرد میگفت : پسرم ازاین به بعد تو بزرگ خانه هستی برادر کوچک وخواهرانت ومادرت را به تو میسپارم عزیزم درست را بخوانی تا من خوشحال باشم اگر زمانی که بزرگ شدی ومن نبودم وجنگ بود راه مرا ادامه دهی وبه ندای رهبرت لبیک گویی وگر نه در غیر اینصورت من از تو راضی نخواهم بود پدرم دوباره به کلاس برگشت ومن را هم با خود آورد ورو به معلم گفت : آقای معلم از این به بعد فرزندم را به تو بعد از خدا میسپارم مواظبش باش وراهنمای اش کن وبعد خداحافظی کرد ورفت وآخرین دیدار من با پدر بود واو همیشه مرا نصیحت می کرد که راه خدا را پیمایم واز هر گونه خطا بپرهیزیم ودوستار اهل بیت باشیم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه