شناسه: 232428

آخرين وداع با خانواده

راوی غلامرضا ضیا : عصر روز 28 / 8 / 62 بود که قرار بود شب آن عملیات شود . ما از کنار رودخانه برای رفتن به خط مقدم سوار ماشینها شدیم . من و آقای محمد هادی محمد پور با هم در یک ماشین بودیم و همه از هم طلب حلالیت می کردند ، و می گفتند شاید این آخرین باری باشد که سوار ماشین شدیم شاید دفعة بعد و بطور دیگری سوار ماشین شویم . پس از گفتگو ابتدا من شروع به خواندن سرود ( شیون مکن مادر ) کردم و کمکی سینه می زدند و پس از من دوستم آقای محمد پور سرود دیگر و کسی هم مصیبت خواند و همگی گریه کردیم و با یک حالت خواص به مسیر خود به طرف خط ادامه دادیم تا اینکه پس از چند ساعت به نزدیک خط رسیدیم و به صرف شام که یک عدد تخم مرغ و چند عدد سیب زمینی بود از ماشین پیاده شدیم و هر چند نفر با هم در کناری از تپه نشستیم و شام خوردیم . آن شب ما نیروی کمکی بودیم و به ما گفتند :استراحت کنید تا موقعی که دستور از مقامات بالا برای شما صادر شود . من و آقای محمد پور با هم در کنار تپه نشسته بودیم که ایشان شروع به خواندن زیارت عاشورای امام حسین ( ع ) کردند تا اینکه حدود ساعت یک شب بود که به ما فرمان حرکت دادند که من و محمد هادی در یک گروه و پشت سر هم در صف برای رفتن به خط مقدم قرار گرفتیم تا اینکه به شهر پنجوین عراق رسیدیم ، چند دقیقه ای کوتاه به ما استراحت دادند و مسؤول خط برای ما نکات مهمی مربوط به خط را یاد آوری کردند و سپس حرکت کردیم بسمت بالای ارتفاع که وقتی به بالای کوه رسیدیم عراقیها آنجا را تخلیه کرده بودند و جهت آوردن قوای کمکی رفته بودند که ما از اینطرف رسیدیم و آنها از آن طرف آمدند . من چند گلولة آر پی چی در کوله پشتی ام داشتم و می خواستم آنها را آماده کنم که ناگهان یک عدد خمپارة 60 در فاصله یک متری من منفجر شد و چند ترکش آن به من خورد و موج انفجارش مرا گرفت به طوری که از ناحیه چشم قادر به دیدن نبودم و همانجا زمین گیر شدم که بعد از چند دقیقه آقای محمد پور بالای سرم آمد و گفت : اگر خیلی مجروح هستید به شما کمک کنم و من به او گفتم : شما برو به دیگر برادران که نمی توانند حرکت کنند کمک کن و من بعد از این که آتش کم شود سعی می کنم خودم را به کناری بکشم که ایشان گفت : پس من برای کمک به دیگران می روم من به او گفتم : خداوند اجرت دهد . به امید اینکه پس از کمک به دیگران و انجام عملیات دوباره با هم به شهر خودمان برگردیم و بیشتر با هم آشنا شدیم که گویا قسمت چیز دیگری بود و من در صبح همان روز به اسارت نیروهای دشمن در آمدم و از شهید خبری نداشتم تا اینکه پس از مدتی که در اسارت بودم یک عدد نامه از پدر شهید به دستم رسید که در آن نوشته بود محمد هادی مفقود شده است من سعی زیادی کردم که در اسارت از دیگر اسیران و حتی صلیب سرخ اثری از ایشان بدست آوریم که برای خانواده شان بفرستیم ولی چیزی دستگیرم نشد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه