حرمت والدين
راوی معصومه بنی اسدی : به یاد دارم مریض بود که یک روز به عیادت من آمد و دستی روی شانه ام گذاشت و گفت : نترسیدی ؟ بعد خربزه ای را قاچ کرد ومن داد که خوردم . این خربزه آنقدر به دهان من شیرین بود که تا کنون خربزه ای به این شیرینی نخورده ام .
ثبت دیدگاه