شناسه: 232642

نیکوکاری

روزی ایشان بچه ای را در حال گریه کردن در خیابان بود دیده بودند. از بچه سوال کرده بود که «چرا گریه می کنی؟» بچه گفته بود: «فلاکسی را برای پدرم می بردم که افتاد و شکست.» او با سن کمی که داشته بود پولهای تو جیبی خود را جمع کرده بود و با آنها یک فلاکس برای آن بچه خریده بود. این کار او باعث خوشحالی کودک شده بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه