خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از مهین گنج آبادی : اوایل خدمتم را در بخش رخ تربت حیدریه به عنوان معلم مشغول بکار شدم اتفاقاً در همان روزها برف سنگینی آمده بود. یک شب خواب دیدم که با برادرم مسعود در خانه خودمان و در یک اتاق هستیم. مسعود در حالیکه دراز کشیده بود یک ملافة سفیدی هم رویش کشیده شده بود. از مسعود احوالش را پرسیدم و کنارش نشستم در حالیکه مسعود یکسره می خندید. گفتم: داداش مسعود چه شده که به خانه آمده ای؟ و از جایت هم بلند نمی شوی و خوابیده ای؟ در همین لحظه احساس کردم که یکی از پاهای مسعود زیر ملافه برجسته تر از یکی دیگر است گفتم: داداش پایت چه شده است؟ بعد ملافه را پس زد دیدم پایش از پایین تا بالا بانداژ شده و قسمتی از آن را هم گچ گرفته اند. خیلی راحت شدم و خودم را روی پاهای مسعود انداختم و شروع به گریه کردم، مسعود با خنده گفت: این که چیزی نیست، پایم کاری نشده، همین جوری بسته اند، نگاه کن که چیزش نیست و در همین حال پایش را حرکت داد و به بدن من نزدیک کرد. با این شوخیها می خواست به من ثابت کند که سلامت است و مشکلی ندارد. اما من یکسره گریه می کردم. در این هنگام از خواب بیدار شدم و خیلی بی تاب شده بودم. صبح نتوانستم سرکلاس درس حاضر شوم تلفنی با مادرم در مشهد تماس گرفتم و گفتم که: من چنین خوابی دیده ام، راستش را بگویید چه اتفاقی افتاده، آیا برای داداش مسعود مسئله ای پیش آمده است. مادرم گفت: همه خوب هستند و اتفاقی هم برای کسی نیفتاده است. بعد به خنده گفت: باز هم از آن خوابها دیدی؟ گفتم: پس خدا را شکر که هیچ اتفاقی نیفتاده است. اما بعد از چند روز مادرم با من تماس گرفت و گفت: برادرت مسعود اینجاست و می خواهد که خوابت را برایش تعریف کنی. من هم خوابم را تعریف کردم در پایان برادرم گفت: پناه بر خدا، همانطور که شما در خواب دیده ای من درست همانطور مجروح شده ام.
ثبت دیدگاه