فکاهی وقایع خنده دار
به روایت از مژگان گنج آبادی : یک روز مسعود تازه از محل کارش(سپاه) به منزل آمده بود و تلویزیون منزل ما روشن بود و در همان لحظه فیلمی را نشان می داد که از پیکر مطهر افراد حزب اللهی که بدست منافقین کوردل به طرق مختلف شکنجه و زنده به گور شده بودند نشان می داد. حتی طناب های که به گردن آن ها پیچیده بودند مشاهده می شد. همزمان با پخش این تصاویر اعترافات تعدادی از منافقین را که دستگیر شده بودند نشان می داد. چون هوا گرم بود، هندوانه کوچکی خریده و آن را به دو قسمت تقسیم کرده بودیم. نصف آن را به محمد(برادر بزرگم) و نصف دیگر آن را برای مسعود نگه داشته بودیم. مسعود با این که تازه از سر کار برگشته و خسته هم بود اما محو تماشای این برنامه تلویزیونی شده بود و جنایات منافقین را تماشا می کرد. محمد(برادر بزرگم) از این فرصت بدست آمده استفاده کرد و نصف هندوانه ای را که جلوی مسعود گذاشته بودیم تا بخورد، خورد. با تمام شدن برنامه تلویزیون مسعود قاشق را برداشت که هندوانه را بخورد ولی با پوست هندوانه مواجه شد در حالی که ما می خندیدیم مسعود پوست هندوانه را برداشت و روی سر محمد گذاشت و فرار کرد و با این عمل مسعود جو اتاق عوض شد.
ثبت دیدگاه