عشق به جهاد
راوی ام النبین گرمابی: بار دوّم وقتی که براتعلی می خواست به جبهه برود، کفشهایش را پنهان کرده بودم. لباسهایش را در گل و خاکستر مالیدم تا شاید نرود. اما او پیش پدرم رفته بود و خیلی گریه کرده بود تا وساطت کند و گفته بود این بار بگذارید من بروم، دفعه دیگر نمی روم.
ثبت دیدگاه