توجه به خانواده
راوی زهرا کهن زاده: برادرم غلامرضا یک روز جهت خبرگیری به خانهی ما آمده بود به ایشان گفتم: برادر جان بنشین برایت میوهای بیاورم بخور و بعدا برو. گفت: آن چیزی که قرار است من بخورم میبرم برای مادرم ـ مادرم را خیلی دوست داشت ـ من به ایشان گفتم: رضا جان شما که میگویی میوه خودم را برای مادرم میبرم پس چگونه راضی میشوی که مادر را تنها بگذاری و به جبهه بروی؟ گفت: بخدا مجبورم اگر ما نرویم در جبهه خواهران و مادران ما را به اسارت میگیرند اگر امثال من نرویم و همینطور در خانه بنشینیم پس چه کسی برود و از آنها دفاع کند.
ثبت دیدگاه