شناسه: 233919

عشق به جهاد

راوی طیبه تسبندی: مدتی از ازدواجمان گذشته بود. علی اصغر ناراحت و غمگین بود. گفتم: «علی اصغر، چه شده، چرا ناراحتی؟» گفت: نمی گذارند من به جبهه بروم. به خاطر مسئولیتی که دارم، هر چه اصرار و پافشاری می کنم میگویند شما نباید به جبهه بروی. اشک از چشمانش سرازیر شده بود. از اینکه نمی گذاشتند به جبهه برود، زانوی غم به بغل گرفته بود. روزی که اجازه ی رفتن را به او دادند، سر از پای نمی شناخت. مثل مرغی که از قفس آزاد می شود، شوق پرواز داشت. او توانست به جبهه برود و به آرزویش برسد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه