شناسه: 233923

حرمت والدين

راوی صغری کلاته سیفری: زمانی که علی اصغر به مدرسه می رفت، روزی من بیمار شدم. به او گفتم: «اصغر برو و مقداری علف برای دامها جمع کن و بیاور». او رفت. مردم می گفتند: «بچه را برای جمع کردن علف فرستاده اند.» پدرش رفته بود تا او را برگرداند. وقتی به او گفته بود که لازم نیست علف جمع کنی، بیا به خانه برویم، علی اصغر پاسخ داده بود:«نه پدرجان، مادرم به من گفته که مقداری علف جمع کنم و من هم قول داده ام این کار را انجام دهم. تا علف جمع نکرده ام به خانه نمی آیم.»

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه